عروس سپید پوش نگاه اهورایی تو،
ناگهان زیبا می شوم
وقتی مهرت را چون نگینی بر انگشتان لرزان من می نشانی.
وقتی ار راه می رسی
آفتابگردان ها
به سوی تو رو میگردانند.
بهار از امتداد قدم های تو روزشمار می شود
و حضور تو بهانه ایست برای ظهور باران
بارش عشق!
وقتی نگاهم میکنی،کسی از عمق دلم، مرا به خوشبختی میخواند.خدا می آید نزدیک تر ،و پیشانی مرا می بوسد. کارون آبی تر جاری میشود!
وقتی نگاهم می کنی.هوای پریدن خوب است،و بغض های فرو خورده ی ابر، راهی به باریدن می یابد!دریا،مهتاب را به نام کوچک می خواند وگل دفترچه ی شعرش را مرور میکند!
وقتی نگاهم میکنی سبز میشوم و درخت هارا با رونوشت چشمانت می رویانم.شعر می شوم و نسیم، گیسوانم را می آوازد!
وقتی تو نگاهم میکنی ،زیبا می شوم!و رد نگاهت را،
تا آسمان،
تا افق چشمان خدا،می بوسم!

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای در آیم،به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چون من بخروشم
مرا مگوی که : سعدی!طریق عشق رها مکن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم،به قدر وسع بکوشم
من سحر نمی دانم.من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین بود گستراندم.من سحرنمی دانم.گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت، پس روحم را که بزرگ شده بود و سنگین بود مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو سوختی.من سحر نمی دانم.نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید.گفتم:دوستت دارم. و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد.گفتم نکند تو را کشته ام؟نکند من مرده باشم؟پس روحم را از روی تو برچیدم اما تو نبودی.غیب شده بودی.گفتم که سحر نمی دانم.
برگرفته از کتاب:"روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
نگاهت پرنده معصومی است
در جستجوی دانه
و قلبت در آرزوی آشیانه ای پر می کشد
افق پرده ایست دود آگند
و جهان ظلمتی است
که تو را در حسرت فرداها می گذارد
نمی گویم از رفتن بازمان
نمی خواهم سکونی را به تو بیاموزم
که خود از یاد برده ام
زندگی آموختنی نیست
زندگی تصویر پرنده ایست
که در هوای مه آلود پرواز می کند
و در آرزوی نوشیدن جرعه ایست
که طبیعت
پس از قرنها از او دریغ کرده است
بهانه های دوست داشتنم را
سجده می برم
وقتی که نگاهم می کند
حرف می زند،
و شرم گر گرفته ی گونه هایم را،
می بوسد...
دیگر حتی سرخی دانه های انار هم
مرا
به زندگی ،نمی کند مانوس!
ناامیدی
در جان من ریشه دوانده است.و انتظار
انتهای نگاه سراب زده ام را
به کویر دلتنگی،
خیرانده است.
کجاست دلخوشی های نیمه جان یک فانوس نیمه خاموش
که در اتفاق باد،
خاموش خواهد شد.
سکوت غمگینی از هیزم دلتنگی من،
شعله
می کشد به آسمان!!و تو خوب می دانی
که سکوت یک قلم یعنی:
مرگ!
تعریف باران را
برگهای خشکیده ای
که از شاخه جدا می شوندمیدانند!
دلم را خیالی نیست،
و تنهایی در تار و پود من جوانه زده است!
کاش باران ببارد...

